تبليغاتX

دل افسرده

 

 

ببار بارون  ببار بارون   دلم از زندگی خونه

 

دیگه هر جای این دنیا برام مثل یه زندونه

 

ببار بارون که دلگیرم  ببار بارون که غمگینم

 

خرابه حال من امشب دارم از غصه میمیرم

 

ببار ای ابر بارونی ببارو گونه م رو تر کن

 

مثل بغض دل ابرها ، ببار این بغض و پرپر کن

 

نه دستی از سر یاری پناه خستگی ها شد

 

نه فریاد هم آوازی غرور خلوت ما شد

 

نه دلگرمی به رویایی که من هم بغض بارونم

 

نه امیدی به فردایی که از فردا گریزونم

 

ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته ست

 

ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته ست

 

ببار بارون ببار باروون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط ساقی  | 

می خوام که آرزوهامو کنار تو پیدا کنم

 

گم شده ردپای تو بزار تورو صدا کنم

 

نزار که عادت بکنم تو رویاها ببینمت

 

کاووس هر شبم بشه لحظۀ دل بریدنت

 

میون این آدمکها فقط تو هستی باورم

 

تو قلب این شهر شلوغ تویی امید آخرم

 

حالا تو این دنیای سرد جای نفسهات خالیه

 

کاشکی که باورم نشه که عشق تو خیالیه

 

بگو با کی حرف بزنم تو این شب دلواپسی

 

بهم بگو ، منتظرم تا تو به دادم برسی

 

نزار که آسمونمون رنگ جدایی بگیره

 

تو حسرت رسیدنت دلم دوباره بمیره

 

تو لحظه های بی کسی تو هستی تنها آرزوم

 

از دل من بی خبری دوست دارم یه آسمون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:28  توسط ساقی  | 

 

کوه در برابرم قد بر افراشته

 

شاخه های درختان در برابر دیدگانم شادی می کنند

 

آسمان به زلالی آبی دریاست

 

اما هیچ کدام دلخوشم نمی کند!!!!!!!

 

چون تو در برابرم نیستی

 

خورشید انرژی همیشگی اش را دارد

 

ماه تابش زیبای شبانه اش را

 

و ستاره درخشش رویایی اش را

 

اما هیچ کدام دلخوشم نمی کند !!!!!!

 

چون تو در برابرم نیستی

 

باد تارهای مویم را نوازش می کند

 

باران گونه هایم را خیس می کند

 

و آتش عشق همه جا را گرم می کند

 

اما باز هم هیچ کدام دلخوشم نمی کند !!!!!!

 

چون تو در کنارم نیستی

 

بیا  تا با حضور تو زیبایی جهان برایم معنا پیدا کند

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:24  توسط ساقی  | 

نگاه عاشقت را دوست دارم

 

زبان صادقت را دوست دارم

 

غزلهای دل تو مهربانی ست

 

زبان شعر من بی همزبانی ست

 

به آب و آینه آمیزه هستی

 

تو در یک بیشه با سبزه نشستی

 

دل تو عاشقی را می شناسد

 

زبان رازقی را می شناسد

 

وفا آمیزه با آب و گل توست

 

شمیم مهربانی حاصل توست

 

همیشه با دل من راست گفتی

 

عزیزم گفتی و جانم شنفتی

 

دروغ آمیزه ی اندیشه ات نیست

 

خزان در فکر سبز ریشه ات نیست

 

کسی اندازه ی تو مهربان نیست

 

وبا اندوه قلبم همزبان نیست

 

زلالی تو را بیشه ندارد

 

وکینه در دلت ریشه ندارد

 

تو را باید به لحن یک غزل گفت

 

غزل را با ردیفی از عسل گفت

 

نگاه تو طلااز مس گرفته

 

و از نبض تو مریم حس گرفته

 

تمام حس تو آینه کاریست

 

و رنگ روح تو آبیه آبیست

 

ز تو احساس خوبی می توان کرد

 

خزان را با پرستو مهربان کرد

 

اگر حست نبود اینجا نبودم

 

به حجم آبی دریا نبودم

 

مرا احساس تو رنگین نموده

 

دلم را عاشق و شیرین نموده

 

من از احساس تو سبزینه هستم

 

به شفافی یک آیینه هستم

 

تو را حس می کنم مانند نبضم

 

بهارم ، گر تو باشی سبز سبزم

 

ز حس تو نگاهم عاشقانه ست

 

دلم مانند دریا بی کرانه ست

 

ز حس تو ترانه می سرایم

 

تو را من عاشقانه می سرایم

 

ز حس تو دلم یک آرزو شد

 

گل از خندیدنت بی آبرو شد

 

زحس تو زمین غرق جوانه

 

شکسته شد سکوتم با ترانه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:6  توسط ساقی  | 

 

اسکله ی ناز چشات حریم امن قایقم

تو ساعت یه رب به عشق عقربه ی دقایقم

گرمیه دستای تو رو به صد تا دنیا نمی دم

هر وقت که یارم تو بودی بی کسیو نفهمیدم

تو بند دل، سلول عشق ،حبس نگاتو می کشم

ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو می کشم

آی قصه ی بی سرو ته شعر بدون قافیه

برای مرگ این صدام نبودن تو کافیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:32  توسط ساقی  | 

 

باز هم موسم پرپر شدن گل آمد

      باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد

     آسمان دل ما ابرى و بارانى شد

     دیده را موسم اشك و گهرافشانى شد

    دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نیست

    دل اگر نشكند از ماتم او، جز گل نیست

   خون و اشك از دل و از دیده ما مى‏جوشد

   فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

   عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است

   قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

   رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند

   با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

   اثر دست‏ ستم از رخ نیلى نرود

   هرگز از یاد على، ضربت‏سیلى نرود

    با على راز نگفتى تو زبازوى كبود

   باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود

   شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا

   مرگ جانسوز چرا؟ دفن غریبانه چرا؟

   داغ ما آتش و میخ در و سینه است هنوز

   مدفن گمشده در شهر مدینه است هنوز

   باغ، تاراج شده، عطر اقاقى مانده است

    سنت دفن شبانه ز تو باقى مانده است

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:49  توسط ساقی  | 

 

 

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام

 

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

 

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

 

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

 

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو

 

هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

 

اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی

 

به جرم آن ، داغ عطش بر لب خود نشانده ام

 

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود

 

ولی من این سکوت را به قصه ها سپرده ام

 

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

 

از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

 

گناه از تو بود و من نیازمند بخششم

 

چرا که من در ابتدا تو را زخود نرانده ام

 

گناهکار هرکه بود کیفر آن مال من است

 

به جرم آن ، داغ عطش بر لب خود نشانده ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:8  توسط ساقی  | 

 

دارم می رم

 

رو سنگ قبرم ننویس

 

اسمم چی بود یا کی بودم

 

قاصدکا خبر ندن

 

عاشق تو یکی بودم

 

به پونه ها بگو واسم

 

گریه و زاری نکنن

 

ماهی های تو تنگ فقط

 

دریا رو نقاشی کنن

 

رنگ مشکی غمو

 

رو دوش ابرا نبینم

 

چیه همش هی می بارن

 

الهی که من بمیرم

 

آخه مگه کجا می رم؟

 

همین ورا به یه سفر

 

خورشید خانوم خوب می دونه

 

قبلا بهش دادم خبر

 

 دسته گل رو قبرمو

 

به گلدونش پس بدید

 

به خاطر منم شده

 

به زندگیش نفس بدید

 

می خوام که کوله بارمو

 

رو شونه عشق بزارم

 

دارم می رم ولی بدون

 

به جون تو دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 23:56  توسط ساقی  | 

دنیا را برایت شاد شاد

و

شادی را برایت دنیا دنیا

آرزومندم

نوروزتان شاد

 

 

  

من صبورم اما...

 

به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

 

يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم

 

من صبورم اما...

 

چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!

 

و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

 

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم

 

من صبورم اما...

 

بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

 

بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب

 

و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند

 

من صبورم اما...

 

آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست....

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 14:23  توسط ساقی  | 

 

 

کی میگه دیوارها احساس ندارن

 

شنیدم نالهِ خستگیهاشون

 

کی میگه دریاها دیوار ندارن

 

آخه من دیدم حسار ِ غمهاشون

 

کی میگه دنیا همون زندگیه

 

من دیدم مُردگیه بعضیهاشون

 

کی میگه فاصله ها خیلی کمه

 

من دیدم فاصله های دستاشون

 

کی میگه زندگیها نفس می خواد

 

من دیدم قفسهای ِ بی هواشون

 

کی میگه سفر همیشه یار می خواد

 

من دیدم سفر تو تنهایی ها شون

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:25  توسط ساقی  | 

 


يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

 

پس نگو روياي دور

 

 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده اي

 

  كه دور دور رفته اي

 

 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم

 

 و اشكهاي خداحافظي را

 

براي رسيدن به تو

 

پا پيش گذاشتم

 

خودم را قسمت كردم

 

تو را سهم تمام روياهايم كردم

 

انصاف نبود

 

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

 

خودم را قسمت ميكنم

 

پس چرا

 

زودتر از تكه تكه شدنم

 

جوابم نكردي

 

براي خداحافظي

 

خيلي دير بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 17:13  توسط ساقی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 1:9  توسط ساقی  | 

 

یا علی

 

حیران و ویرانم

 

مرا دریاب

 

مرا دریاب

 

مرا دریاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:42  توسط ساقی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 15:5  توسط ساقی  | 

 

 

به دل طوفانی من


خدا ، نگاهی نداره


این کشتی بی ناخدا


راهی به جایی نداره


تو آسمان شهر من


فقط دل ِ ابرا پره


هیچ ابری بارون نمیشه


غصه من رو میخوره


عاشق بادم  نمی شم


آخه اونم   رفتنیه

 

یاد نوازش هاش فقط


رو صورتم، موندنیه


با هر کی هم قدم میشم


آخر راه جداییه


به هر کی دل بسته میشم


عاقبتم   تنهاییه


عشق پرنده هم  دیگه


تو قلب من  جا نداره


خودش میره پروازشو


برای من   جا میزاره


اگر به جای چلچله


هوای کوچ و میدیم


رفتنتو    میفهمیدم


کاش  حرفات رو میخریدم

 

 


پاکی چشمه سار و آب


هنوز تو خونم جاریه


خودش دیگه دریا شده


اما  زلالش باقیه


اگه به جای  رودخونه


صافی آب  رو میدیدم

 

رفتنت رو میفهمیدم

 

کاش حرفاتو  میخریدم

 

 

 


عاشق شب بودم ولی


حالا برام تاریکیه


گفتن دردای دلم


حکایت از غریبیه


کاشکی به جای گفتنا


سکوتت رو  میفهمیدم


صدای عاشقات  رو من

 

تو دل شب نمیشنیدم


خیال میکردم تو چشات


صحبت، سر ِعشق منه


غافل از این که  اون چشا


آیینه چشم منه


کاشکی به جای اون نگاه


عکس چشای اون بودم


آخه دلت،جای دیگه ست


کاشکی که جای اون بودم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:41  توسط ساقی  | 

 

 

ای اقاقیها ی وحشی که به هیچ لبخندی در کلبۀ تاریک غم پا گرفته اید .

ای واژه های تلخ تنهایی ، ای عابران خستۀ سرنوشت ، ای ورق های

 پاره شده در غبار سهمگین

آیا کسی مرا در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟

آیا عابران کوی غم فقط برای لحظه ای کنار پنجرۀ رازهایم می نشیند تا

قصۀ ملکۀ قصر ماتم را باز گویم؟

با شمایم!!!

ای آدمهای شیشه ای ! من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام

ای کوچه های گِلی رویا ... آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به

من باز می گردانید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:17  توسط ساقی  | 

 

 

 

بزار از ابر چشمام بارون غم بباره

 

بزار دلت بدونه دلم چه بیقراره

 

بزار تموم دنیا درد منو بدونن

 

بزار تموم اشکها برای من بباره

 

بزار تموم قلبها تو خلوت شبهاشون

 

به هم بگن با حسرت ,دنیا وفا نداره

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 18:52  توسط ساقی  | 

سالهاست تنها ايستاده ام


تنهاي تنها


وقتي ميروم به نا كجا آباد


ساقه هاي شكسته خاطراتم را باد كوچه تنهايي با خود جابه جا ميكند


سالهاست كه از اين گردش گردون فقط غم را نصيب خود مي بينم


در اين  كوچه ها دري به سوي دريا مي خواهم


مي گردم


كوچه به كوچه


سايه به سايه


اما هيچ ....  ا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:4  توسط ساقی  | 

 

 

 

 

با تو من سرشارم

 

چون گل از بوی بهار

 

همچو جام از می پُر

 

با تو من مغرورم

 

مسرورم

 

با تو ای جلوۀ ناز

 

با تو ای محرم راز

 

باخود از خوبی تو هر چه بگویم هیچ است

 

من به بوی تن تو محتاجم

 

من به آن خندۀ چشمت

 

به صدای نفست محتاجم

 

عادت چشم من از دیدن توست

 

چشم من رقص کنان می گوید:

 

بی تو من تنهایم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 0:58  توسط ساقی  | 

                                        بمان با من که من بی تو صدایی خسته در بادم

 

در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم

 

چه شبهایی که من بی تو خزان عشق را دیدم

 

ولی از عشق گفتم باز  کنار عشق روییدم

 

بلور اشکهای من همان آغاز تنهایست

  

مرور خاطرات دل عجب تکرار زیبایست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:4  توسط ساقی  |